|
|
انتظار
آن لحظه را انتظار خواهم کشید آن لحظه که تو بیایی و باغچه پر از اقاقیا شود آن لحظه که صدای نفسهایت را باد بیاورد و عطر تنت در کوچه پر از خستگی ها بپیچد آن لحظه را انتظار خواهم کشید آن لحظه که تنهاییها در ته گودال پوچی می پوسد آن لحظه که بودنت همیشگی می شود آن لحظه که شاید همین فردا باشد من انتظار خواهم کشید می دانم که می آیی و دست مهربانت را به من خواهی سپرد آن لحظه که برای من و تو مقدس است آن لحظه که چشمهای خسته ام از شوق دیدنت اشک می ریزد تو خواهی آمد و خانه د ل پر از تنهایی من بهار خواهد شد می دانم که می آیی آن لحظه که شاید همین فردا باشد من انتظار خواهم کشید می دانم که می آیی... |
مهربان
در ترنم بارن تنهایی صدایی از ژرفای وجودت بر خواست با حضور پر از بهارت با بالهای کلامت با نفسهای پاک و مهربانت روییدی در وجود پر از خستگی ها ترنم بارانی که سادگی نگاهمان را به همراه داشت زیر چتر وجود پر از التهابت یاس ها گل دادند چکاوک ها خواندند و خورشید از عشق تابید نگاه آرامت به سوی من بود به سوی من به سوی اشعار من بود و چه معصوم بودی وقتی که گوش می دادی به افسانه جادویی من و چه غمگین بودم وقتی که صدای طنین اندازپاهایت در کوچه زمان به گوش نمی رسید آسمان از ستاره ها خالی شب از سکوت خود هراسان و افق ها خاموش و حضور تو چون حسی خوب در رگها امشب باید شعری گفت امشب باید شعری گفت برای تو،به یاد تو |
بازگشت
مرد سبزم رفت. دوباره با انبوهی از خاطره با کوله باری از انرژی هزار کیلومتر دورتر از من به خونه برگشت. کاش روزهایی دوری زود زود تموم شه ....
احساس نجیبی است احساس اینکه برای کسی اهمیت داشته باشی |
دیدار
مرد سبزم بعد از ماه ها به دیدنم خواهد آمد. انشاا... چند روزی می رم مرخصی. در ضمن کامنت من فیلتره واسم اف بذارید. |
خیال
امشب با قاب چشمانت چه کنم اي سراپایت سبز اي نگاهت باده اي در جام بلور امشب با يرق نگاهت خواهم مرد با آشفتگي خيالت جان خواهم داد امشب در اين محراب سرد تنهايي با خيال لطيف لبهايت سر خواهم کرد و در معبد سکوت پر از خاطره ات دل را، اين تشنه خورشيد را به آتش خواهم کشيد امشب دستانت را مي خواهم کاش با خورشيد مي آميختم تا سراب داغ دستانت نابودم کند کاش با تو مي آميختم تا با خيال عطر بوسه هايت در آسمان نقره اي شب هاي بهاريت جان را نثارت کنم امشب با قاب چشمانت چه کنم... |
پرستو
روزها می گذرند و من برای دیدار دوباره تو لحظه ها را به هم پیوند می زنم و گاه گاهی عقربه های ساعت را دستکاری می کنم تا شاید ثانیه ها زودتر بگذرند روزها می گذرند و من با اشعارم که همه با نفسهای تو زنده اند، خود را مشغول می کنم و شبها با یاد لالایی های بی وقفه ات به خواب می روم به امید روزی دیگر و کم شدن از روزهای مانده به دیدار تو روزها می گذرند لحظه ها درگذرند و من به ثانیه هایی می اندیشم که نگاه خسته من در نگاه پر از شور تو گم می شود و من در چشمان پر از ستاره ات خانه اختیار کنم روزها می گذرند ومن به انتظار کوچ پرستوها پشت پنجره خاک می خورم کاش این لحظه های بی رحم تمام می شد کاش کاش پرستوها می آمدند.... |
حضور
من اینجایم در گوشه ای از دنیا، پشت تاریکی ها جایی دور انتهای تبسم کوه ها، زیر آن ستاره های داغ من اینجایم در خلوتی از مهتاب، در سایه ای از آفتاب لبریزاز عشق تو و بی تاب من اینجایم در زمینی خاکی ، در سکوت پاکی در تبلور غم ها، من اینجایم امشب تو تنهایی؟ نه من اینجایم چشمها را بر هم بگذار لب ها را بر هم بگذار و مرا دریاب من اینجایم در کنار تختی گرم در بلور چشمی خواب در سکوت دستی نرم در حضور عطری ناب عزیزم من اینجایم....... |
کاش
مرد سبزم گفته: از نوشته های خودت بنویس گفتم: چشم کاش چشمهایم پر خواب می شد از عطر تنت بی تاب می شد کاش حرم تنت با من بود حضور نازکت با من بود دل خسته شده از دوری کاش ناگهان فردا می شد کاش به آغوشت راهی بود تا رسیدن به نور دیده ات جایی بود کاش بی امان فریاد می شد بغض دوری لبت بیداد می شد کاش لحظه ها را باد می برد فرداهای من و تو بیدار می شد.... |
سایه
زندگي آيا درون سايه هامان رنگ مي گيرد؟ يا كه ما خود سايه هاي سايه هاي خويشتن هستيم؟! فروغ فرخزاد |
ستاره
به آسمون نگاه ميکني، دوست داري کدوم ستاره مال تو باشه؟ به اوني که کم نور تره قانع باش چون اوني که پر نور تره رو همه نگاه ميکنن
از یک دوست |
|
|
| | | | | | | | |
|
|