|
|
زندگی با آدماش برای من یک قصه بود
کامنت من خرابه اف بذارید. |
هرروز عکساتو نگاه می کنم. تو نگاهت زل می زنم. ایمیل هایی که برام تو این 2 سال نوشتی می خونم. ایمیلهایی که من برات فرستادم می خونم. بعد می شینم ساعتها تو خیالم بهت فکر می کنم. اشک می ریزم. غصه می خورم. آخه می دونی که من عادت دارم به آزار دادن خودم.... |
تاریکم!گُمَم!نه توانِ گریه دارم،نَه توانِ دردِ دل کردن!در مرداب غوطه میخورم و هراس از آن دارم که مرداب مرا کامل در خود بِکِشد!باد سردی میوزد!و من به همه چیز همه کس شک دارم!! محکومم به سرنوشت! و دیگر هیچ |
بلاتكليفم! مثل كتاب فراموش شده يي رو نيمكت يه پارک سوت كور كه باد ديوونه نخونده ورقش مي زنه حالا هدف از زندگی چیه؟ |
هيچ چيز با گذشت زمان آسان تر نمی شود ما خسته تر می شويم و تنهاتر و پذيرش چيزها آسان تر می شوند همين |
سراب
لحظه ها را می گذرانیم تا به خوشبختی برسیم اما افسوس نمی دانیم لحظاتی که گذشت خوشبختی ما بود.... |
یادمان باشد اگر شاخه گلی چیدیم وقت پرپر شدنش سوزو نوایی نکنیم یادمان باشد سر سجاده عشق جز برای دل محبوب دعایی نکنیم یادمان باشد ازامروزخطایی نکنیم. گرچه درخود شکستیم صدایی نکنیم |
بودنت تسکین دردهایم بود نبودنت تمام دردهایم شد..... |
به ندیدنت عادت داشتم اما به نبودنت هرگز................. |
من و دل نوشته هایم دیگر طعم خستگی می دهیم
...با نبودنت هر روز هزار بار میمیرم |
|
|
| | | | | | | | | |
|
|