|
|
خسته
میدونم که قول دادم عوض شم. میدونم که گفتم می خوام دوباره متولد بشم. میدونم که خیلی ها با اون نوشته ها از نگرانی در اومدن و بهم تبریک گفتن. اما باور کنید دارم همه تلاشم رو می کنم. دارم سعی میکنم که متحول شم . باور کنید که می خوام اما خیلی سخته. نمی دونم باید چکار کنم دیگه؟ زمان با طولانی ترین حالت ممکن در گذر است... |
افسوس
هميشه با بدست آوردن اون کسي که دوستش داري نمي توني صاحبش بشي ، گاهي وقتا لازم هست که ازش بگذري تا بتوني صاحبش بشي ، همه ما با اراده به دنيا مي آييم با حيرت زندگي ميکنيم و با حسرت ميميريم اين است مفهوم زندگي کردن ، پس هرگز به خاطر غمهايت گريه مکن و مگذار اين زمين پست شنونده آواي غمگين دلت باشد افسوس...آن زمان که بايد دوست بداريم کوتاهي ميکنيم آن زمان که دوستمان دارند لجبازي ميکنيم و بعد...براي آنچه از دسترفته آه مي کشيم |
هراس
از بودن یک آدم دیگه تو زندگیم وحشت دارم. مثل مار گزیده شدم. مثل کسی که دیگه از وابسته شدن هراس داره. و از تنها بودن متنفرم. می دونم آدم هایی هستند که دوست دارند کنارم باشند و یا منو از تنهایی در بیارن. آدم هایی که دوستم دارن یا شاید عاشقم هستند اما نمی دونم چرا ترسیدم. چرا فکر می کنم دارم گول می خورم. شاید دیگه از شکست می ترسم. دیگه نمی خوام طعم تلخش رو بچشم. دیگه نمی خوام نابود تر از این بشم. چرا اون کسی که می خوام پیدا نمیشه؟ چرا من باید سالهای قشنگ جوونیمو اینجوری سپری کنم؟ |
حضور تو
دوباره به محیط پر هیاهوی آدم ها برگشتم. دوباره شلوغی و شیطنت های عجیب و غریب. دوباره نگاههای عاشقانه بعضی ازآدم ها. اما هر چی بیشتر می گذره، هر چی بیشتر آدم های اطرافم رو تو ذهنم حلاجی می کنم، به این نتیجه می رسم که علی خیلی متفاوت بوده. اون با همه پسرهایی که دیدم فرق داره. می دونم خودش از این که تو وبلاگم ازش بنویسم خوشش نمی یاد. می دونم دوست داره که من بنویسم فراموش شده. اما نمی تونم به خودم دروغ بگم. خیلی سعی کردم یکی پیدا کنم که بتونه خلاء درونم رو پر کنه اما علی از ذهنم کمرنگ نمی شه. علی هست . هنوز تو رگهام جریان داره. و من نمی تونم انکار کنم. اگه این همه برام موندگاره فقط یه دلیل داره: علی مثل هیچکس نیست... |
عشق
تا حالا کفشهاتو نگاه کردی ...دو عاشق...دو همراه...که بی هم میمیرن.... با هم خاکی میشن...بدون هم زیر بارون نمیرن... کاش عاشقا یکم از کفشهاشون یاد بگیرند |
نکته
گر مي داني در اين جهان کسي هست که با ديدنش رنگ رخسارت تغيير مي کند و صداي قلبت آبرويت را به تاراج ميبرد مهم نيست که او مال تو باشد ... مهم اين است که فقط باشد: زندگي کند و لذت ببرد |
تولد
نمی دونم برای تصمیم گیریهای جدید دیر شده یا خیلی زوده فقط اینو می دونم که دیگه از غصه خوردن خسته شدم. می خوام دوباره شروع کنم. می خوام باور کنم که می شه دوباره متولد شد. من برای علی دیگه فراموش شدم. اون خیلی وقته تصمیم گرفته که منو از زندگیش پاک کنه. اون خواسته منو فراموش کنه. دیگه وقتشه منم همین کارو کنم. شاید واقعا دنیا به آخر نرسیده. کسی که همیشه در عاشقی ادعا داشت و می گفت: علاقه اش به من بیشتر از علاقه من به اونه، اولا دیگه رفته ، دوما فراموشم کرده، سوما دیگه نمی خواد ادامه بده. پس من چرا خودمو زجر بدم؟ از نو زندگیمو می سازم. |
من ....
من در چشمان تو چیزها دیدم حرفها خواندم من در چشمان تو، لیلا را دیدم بی حرف، پربغض من در چشمان تو اشک ریختم خندیدم من در چشمان تو خود را دیدم غمگین، تنها من در چشمان تو ویران شده خود را دیدم من در چشمان تو ذره ذره آب شدم من در چشمان تو حرفها خواندم حرفها را خوردم من در چشمان تو مردم |
غرور
نمی دانم اکنون در کدامین محراب سرد تنهایی سکوتت را فریاد می کنی نمی دانم اکنون در کدامین شعله های خاموش بی عشقی بغضت را بیداد می کنی نمی دانم فقط می دانم من اینجا، در عمق حادثه در باور بودن رویاهای تو مثل اشک بر گونه های خیالت دارم می خشکم و توانی نیست برای بودن و توانی نیست برای ماندن و نمی دانم تو نیز اکنون در خیال باور خویش لحظه ای، ثانیه ای به من می اندیشی؟ و نمی دانم اکنون تو نیز در چشمان نافذ پر غرور خود اشک ها را فرو می دهی نمی دانم من نمی دانم.... |
تو
به درخواست برخی از دوستان، چند آپدیت بعدی از متن های خودم خواهد بود. امیدوارم به دل نازکتون بشینه تابستان گرم چشمانت مرا تا اوج می برد تا شروع یک طلوع تا سکوت یه غروب پاییز خستگی های تو مرا به ماورای باور بودن تا عمق حادثه، تا ته کوچه عشق می برد وسعت دریایی نگاهت را چقدر دوست دارم غربت آسمانی نیازت را چقدر دوست دارم و اینجا در این بیابان پر غروب تنهایم و به چشمانت سخت نیازمند و به دستانت سخت گرفتار مرا به عمق حادثه اوج بده تا آخر لحظه های بودن سوق بده امشب را با رویای تو با رویای خیال نوازش های تو به خواب خواهم رفت کاش جای بوسه بامدادی خیالت بر لبانم نمی خشکید کاش جای دستان پر نیازت در درونم نمی خشکید و چقدر فریاد را دوست دارم و چقدر نیاز پر غرور تو را بوسه های تو را دوست دارم.... کاش این را می فهمیدی.... |
احساس
| احساس نجیبی است احساس اینکه برای کسی اهمیت داشته باشی |
کلافه
هیچی بد تر از کلافه بودن و سر درگم بودن نیست. وقتی ندونی کجای زندگی هستی و باید چه کنی. وقتی ندونی هدف از ادامه این زندگی پوچ چیه و مجبور باشی توش دست و پا برنی. وقتی حوصله هیچ چیز و هیچ کس رو نداشته باشی و مجبور باشی نقش بازی کنی. مجبوری به فلان مهمونی بری که یه وقت دوستت ازت نرنجه و حالت از اون مهمونی بهم بخوره. هر روز آدم های مزخرفی رو ببینی که دورت پرسه می زنن تا از آب گل آلود ماهی بگیرن. که ببینند می تونن از شرایط روحی بد تو سوء استفاده کنن یانه؟ خیلی کلافه ام. مثل کلاف سر در گم. نه هدف دارم نه انگیزه نه حوصله. هر تصمیمی برای بهبود روحیم میگیرم تو چند دقیقه بی خیالش می شم. خسته ام و می دونم با نوشته هام شما رو هم خسته می کنم. اما اینجا تنها جاییه که آروم می شم. می نویسم بدون هیچ دغدغه ای. کی از این حالت در می یام؟ دیگه از خودم بدم می یاد.... |
دوست
نیاز دارم به یک دوست. اما اونی که باید ایده آل باشه، اونی که دلم می خواد قحطی اومده .... عجیبه تا وقتی علی بود ، همه دم از دوستی می زدن. حالا که نیست هیچ کس هم آفتابی نمی شه. |
نظریه
شکسپیر می گوید: اگر کسی را دوست داری، رهایش کن. اگر سوی تو برگشت از آن توست. اگر برنگشت از اول برای تو نبوده.!!! |
خاطره
اینو می دونم که فراموش کردن خاطرات غیر ممکنه. اما اینم می دونم که کمرنگ کردنش غیر ممکن نیست. |
قانون
وقتي شادي آروم بخند که غم بيدار نشه ولي وقتي ناراحتي بلند گريه کن تا شادي بيدار شه اين جوري زودتر آروم مي شي. کاش می تونستم اشک بریزم. کاش این بغض لعنتی می ترکید. اینقدر بغض رو بغض اومده که گلو درد گرفتم. |
فال قهوه
نمی دونم چرا اما عاشق این آهنگ شادمهر عقیلیم. روزی چند بار گوشش می دم. به دلم می شینه.
پی اسم تو می گشتم ته یه فنجون خالی دنبال یه طرح تازه یه تبسم خیالی فنجونهای لب پریده، قهوه های نیمه خورده من و عشقی که واسه همیشه مرده دل به عشق تو سپرده فال تو رنگ فریب و گریه های عاشقونه است فال من طنین آخرین ترانه است رنگ قهوه ای چشمات، رنگ خوابه که تا شهر بی نهایت منو برده اونجا که آخر عشقه، اونجا که مرز سرابه... |
نیاز
| اگه یه زنبور دنبال یه گل خوشبو می گشت تو رو خدا آدرس منو بهش بده |
تا کی؟
تا کی باید وانمود کنم که خوبم و اتفاق خاصی نیفتاده؟ تا کی باید رو لبام لبخند باشه که همه فکر کنن همه چیز تموم شده؟ تا کی باید به خودم دروغ بگم که لیلا قسمت نبوده؟ تا کی باید جلو مامانم شاد باشم تا خیالش راحت بشه که من دیگه به علی فکر نمی کنم؟ تا کی باید برم زیر پتو و به غصه هام فکر کنم و اشک بریزم؟ تا کی باید بابام ازم بپرسه از علی خبر داری؟ منم بگم نه. تا کی دل صاحب مرده من باید عذاب بکشه؟ تا کی باید قرص قلبمو دور از چشم بقیه بندازم بالا؟ هیچ کس نمی دونه چقدر سخته. |
تردید
بعضی ها عاشق همند. بعضی ها همدیگرو دوست دارند. بعضی ها به هم عادت کردند. بعضی ها هم به هم وابسته شدن. شاید بعضی ها فکر کنن اینا همش یکیه. اما من می گم خیلی فرق داره. عشق با عادت فرق داره. خیلی ها میگن عاشقیم اما فقط وابسته اند. می گن عادت کردیم اما همدیگرو دوست دارند. تو جامعه ما یکی از این چهار مورد بیشتر از بقیه دیده می شه البته هر کسی نمی بینه و اون عادته. ما اکثرا به هم عادت کردیم و خودمون رو زدیم به اون راه. شاید هم بعضی ها مثل من هستند . باور می کنید ؟ گاهی شک می کنم به خودم. آیا من عاشق بودم یا دوسش داشتم یا وابسته شدم یا یه عادت بوده.!!! |
بارون
می دونی دلم چی می خواد؟ بارون هوای ابری صدای بارون که هی تند تر و تند تر می شه. دلم پاییز می خواد و قدم زدن رو برگاش. اون صدای خش خش که آدمو یه جوری می کنه.. دلم زمستون می خواد و لباس بافتنی. بخاری که از دهن در میاد. اون سوزی که می یاد. از تابستون بدم می یاد. دلم بارون می خواد که از پشت شیشه تماشاش کنم. بارون غم هامو می شوره. بارون قلبمو از غصه ها پاک می کنه. بارون مثل اشکه اما نه اشک من که مدتیه خشکیده. اگه بارون می اومد منم آروم تر بودم. حیف... آسمون شهر ما تو این گرما بارونش کجا بود... |
انتخاب
گاهی فکر می کنم انتخابهای من در زندگی تقدیر من بوده یا تصمیم گیری غلط یا درست من؟ |
احساس
نسبت به همه چیز بی احساس شدم. گاهی اینقدر بی حسم که از خودم بدم می یاد. |
تبریک
تولد حضرت علی (ع) مبارک. روز پدر به باباهای همه کسایی که وبلاگ منو می خونند مبارک باشه. روز مرد هم به همه آقایونی که وبلاگ منو می خونن تبریک می گم.. در ضمن اگه کسی پدرش فوت کرده خدایش بیامرزد. |
پرواز
پرنده اي كه مرده بود به من پند داد كه پرواز را به خاطر بسپارم… (فروغ) |
چاقی
غصه هام کم نیست که بازم بهش اضافه شه. اما غصه چاق شدن جدیدا اضافه شده و به کل اعتماد به نفسم رو تو لباس پوشیدن ازم گرفته . آخه من نمی دونم چرا وقتی غصه می خورم هم غذا بیشتر می خورم اما خیلی زیاد می خوابم. مردم اعتصاب غذا می کنند من غذام دو برابر می شه . می دونم برای بعضی هاتون باور کردنی نیست اما حقیقت داره.و از طرفی حوصله ورزش و باشگاه هم ندارم. با این وضعیت باید به زودی برم چند دست لباس گشاد تر بخرم. یکی از دلایلی که دیگه مهمونی رفتن هم دوست ندارم همینه.خدا بخیر کنه. |
تصور
گاهی تو دلت خالیه دوست داری عاشق بشی اما گاهی مجبوری تو دلت رو خالی کنی می تونی تصور کنی چقدر سخته؟ |
تاسف
اینجانب بعد از رفتن به دو مهمانی در مدت دو روز، به این نتیجه رسیدم که من به شدت شادابی و اعتماد به نفسم رو از دست دادم و از اون بدتر منزوی و گوشه گیر شدم. برای همین خیلی از خودم بدم اومد. البته به نتایج دیگه ای هم رسیدم. من و بعضی ها آدم های احمقی هستیم که بهترین سالهای عمرمون رو می شینم تو خونه در کمال مثبت بودن تا یکی به عنوان شوهر تشریف بیاره و تازه مشکلات اصلیمون شروع بشه. بابا برید ببینید دنیا چه خبره. فکر به ازدواج شده کشک. همه به یه باور رسیدن. چند صباحی که هستیم خوش باشیم. اما من و بعضی ها هنوز قرون وسطایی فکر می کنیم. کاش یه کم به خودمون بیایم. حیف که چند سال عالی از جوونیمو اشک ریختم و غصه خوردم .یعنی می تونم دوباره مثل قبل بشم؟ |
افسردگی
رفتم پیش دکتر. براش حرف زدم و از حالت هام براش گفتم. به تنها چیزی که فکر نمی کردم ربطی داشته باشه اشاره کرد. به خودم گفتم حتما می گه کم خونی یا یه چیزی شبیه این. وقتی حرفام تموم شد، تو چشمام زل زد و گفت: خانم شما دچار افسردگی شدید. اینها علائم افسردگیه. با تعجب بهش نگاه کردم. اما اون ادامه داد: خانم بهتره کمی به فکر خودتون باشید وگرنه... باورم نمی شه. یعنی اینقدر حالم بده که خودم هم نمی دونم؟؟ |
ترحم
گاهی ترحم های مردم خیلی عجیبه و البته اشکمو در می یاره. مثل دختر بچه ای بهم ترحم می کنن که عروسکش رو گم کرده. احساس بدیه. امیدوارم تجربه اش نکرده باشید. |
بغض
بهم میگی : از این به بعد مثل یک دوست رو من حساب کن.. بغض می کنم… آخه باورم نمیشه بعد از اون همه علاقه ، بعد از اون همه عشق حالا باید برات فقط یه دوست باشم. چطور می تونی به کسی که عشقت بوده به چشم یه دوست نگاه کنی؟ |
باور
تمام روز رو در سکوت به سر می برم. من که عاشق شلوغی و شیطونی بودم حالا انگار طلسم شدم. از سکوت لذت می برم. از این که رو تخت دراز بکشم و به سقف زل بزنم. به هیچی فکر نمی کنم. فقط سکوت ... گاهی به یک آرامش ابدی فکر می کنم. گاهی به گذشته گاهی به حال ... به تنها چیزی که فکر نمی کنم و می ترسم فکر کنم آینده است. گاه تو خیالاتم گم می شم. عاشق سکوتم. من که از تنها بودن می ترسیدم و متنفر بودم حالا فقط تنهایی می خوام و بس. از مهمونی و تفریح با دوستام هم دیگه بدم می یاد. حوصله هیچ کس رو ندارم. نمی دونم اونایی که خوب منو می شناسن باورشون می شه که لیلا اینجوری شده؟ خودم که باورم نمی شه.... |
اي افسوس من نديدم عاقبت در آسمان شهر روياها نور خورشيدي |
|
|
| | | | | | | | | | | | | | | | | | | | | | | | | | | | | | | |
|
|