در زبان اسپانیایی به معنای " دوستت دارم " می باشد " Te Quiero "
 شاکی 
بعد از 1 هفته تماس با اداره مخابرات، بالاخره امروز تلفن قطع شده ما
که معلوم نیست چرا قطع شده ، درست شد.

بعضی از این پسرها هم شورش رو درآوردن.
بلد نیستند چهار تا کلمه عاشقانه بگن.
دو تا قربون صدقه برن.
سه تا عزیز دلم بگن....
هیچی...
فقط می خوان دختره قربون صدقه بره.
کاشکی فرد مورد نظر من این وبلاگ رو می خوند.
شاید یه کم بیشتر در این مورد فکر می کرد.
اما می خوام به بقیه پسرا بگم.
وقتی یکی رو دوست دارید، ابراز علاقه کنید .
این زبون رو یه ذره بچرخونید.
دخترا به این حرفها بها می دن و خیلی دوست دارن طرفشون با زبون
ابراز علاقه کنه.
فرد مورد نظر من خیلی طرفشو دوست داره اما
اینقدر غیر مستقیم ابراز می کنه که آدم عصبی می شه....
الان با دوست دختراتون تمرین کنید فردا که ازدواج کردید،اون زن رو بدبخت نکنید.
که نخواد واسه یه عمرخون به جیگر بشه.
 


 ترس 
همیشه اول مهر برام با خوش یمنی همراهه.
و این اعتقاد شخصی امسال نیز برام خوش یمنی آورد.
اما می دونی چیه؟ من از هر خوشبختی هر چند کوچیک باشه می ترسم.
می ترسم یهو چشمامو باز کنم ببینم همه چیز خراب شده.
از خوش یمنی که برام پیش اومده هنوز دو روز نگذشته
که لرزه به تنم افتاده.
می ترسم.
وحشت کردم. تو دلم خالی شده. نکنه....
خدایا از اینی که هستم بیزارم.
می خوام شیطونی کنم مثل قدیما.
نمی خوام حتی با پیش اومدن یه اتفاق خوب، سکوت کنم.
یا آروم باشم که دیگران فکر کنن دچار جو زدگی شدم.
چرا کسی باورش نمی شه که اون حس، حس ترسه. حس بی حسیه؟
 


 مرور خاطرات 
دفتر خاطرات سال گذشته رو برداشتم و تمام صفحاتش رو خوندم.
مثل کسی که می خواد خودش رو آزار بده.
شاید تمام هیجانش چند روز اول عید بود تا 5 فروردین که روز نامزی بود.
از بعدش تماما استرس و تنش بود.
باورم نمی شد یک سال با این سختی رو سپری کردم.
باورم نمی شد این همه صبوری کردم.
بغض کردم. تصمیم گرفتم دفتر رو واسه علی پست کنم،
تا حقیقت هایی رو بفهمه. تا بدونه کجاها صبور بودم و یا کجاها ناخواسته در مورد من اشتباه کرده.
اما بعد پشیمون شدم.
شاید اگه علی اینها رو بخونه اونم بغض کنه.
حقیقت هایی که هرگز نفهمید.
به خودم گفتم فرستادن این دفتر دیگه چه ارزشی دارد!؟
دفتر رو انداختم یه گوشه...بهش زل زدم.
هم دوست دارم دفتر رو یادگاری نگه دارم هم دوست دارم بندازمش سطل آشغال.
تو بودی چکار می کردی؟؟
 


 مهر 
می دونی دلم چی می خواد؟
روزهای پاییز ، روزهای پر از رنگ پاییز
صدای خش خش برگها توی یه خیابون خلوت
آسمون ابری و هوای سرد خاص مهر ماهش
می دونی دلم چی می خواد؟
آفتاب تنبلی که تا می جنبی به خودت اثری ازش نیست و جاشو با مهتاب عوض کرده
آفتاب پاییزی که گرم نیست و خیلی بی حاله ،...
میدونی دلم چی می خواد؟
شبهای سوت و کور پاییز، با اون سوز خاصش که از گوشه پنجره می خوره به صورتت.
شبهایی که بچه ها غصه می خورن که باید صبح زود بیدار بشن و برن مدرسه .
آخ چه شبهایی بود ، ساعت 9 شب خواب ، ساعت 6 صبح بیداری، و درس و درس و درس.
آخ که چه زود تموم شد...
می دونی دلم چی می خواد؟
ورزش صبحگاهی و آخر بی حالیه ما و حرفعای تکراری خانم ناظم سرصف
می دونی دلم چی می خواد؟
تکلیف شب...
می دونی دلم چی می خواد؟
یه دونه کیف و یه کفش قشنگ و روپوش و مقنعه و خرید لوازم التحریر
می دونی دلم چی می خواد؟
قدم زدن تو خیابونا کنار تو ، با گرمای دستای تو....
آخ که دلم هزار تا آرزو می خواد...

آمدن مهر بر شما مبارک.
امید که قدمش خوب باشد.
من عاشق مهرم. چون دختر مهرم.
اونای که تولدتون مهره. مهر بر شما مبارک
 


 بیماری 
دو روز گذشته سخت مریض بودم وهمه روز رو تو رختخواب گذروندم.
حالم واقعا بد بود. دیشب تو افکارم غرق بودم که یاد چند روز پیش افتادم.
به خواهرم می گفتم: خدا هیچ چی به من نداده.
اون گفت: خدا بهت سلامتی داده.
اما من پوز خند زدم و گفتم : کو کدوم سلامتی.
و جالبه دو روز بعد به سختی مریض شدم.
دیشب به خدا گفتم: خدایا من که از ته دل نگفتم. چرا بهت برخوردو زود تلافی کردی.
در همین حین یاد یه چیز دیگه افتادم.
روز قبل از مریض شدنم به خودم گفتم: کاش یه مریضی سخت می گرفتم،
کلی لاغر می شدم.
دوباره دیشب به خدا گفتم: حالا من یه چیزی گفتم. تو باید جدی بگیری.
گاهی چیزهایی از خدا می خوایم که هر چی زجه می زنیم بهمون نمی ده.
حالا جرات نداریم با خودمون هم دردو دل کنیم.
می خواد حتما اجابت کنه.
آخه آدم تو دلش هم نمی تونه با خودش حرف بزنه....
نتیجه اخلاقی:
تو دلتون با خودتن حرف نزنید، خدا می شنوه.
و دیگه اینکه با این تفاسیر این بیماری حقم بود.
دعا کنید زودتر خوب بشم.
 


 با هم 
انتظار تو فقط مال منه سهم من از تو افسوس تو رو نداشتنه
انتظار تو فقط مال منه همه با هم ديگه هستن همه خيلي ها رو دارن
يکي هست که وقت گريه سر رو شونه هاش بذارن ولي من از همه دنيا تو رو داشتم تو رو داشتم
وقتي گريه ميکردم سر رو شونت ميذاشتم همه تنهايي هامون مال هم بود مال هم بود
هر چي با هم ديگه بوديم واسه من خيلي کم بود
 


 خاطرات 
می دونی گاهی همه چیز دست به دست هم می ده تا کارها یه جور دیگه پیش بره
من می رم پیش مشاور که علی رو کمرنگ کنم از زندگیم.
اما علی روز به روز واسم پررنگ تر می شه.
یه روانپزشک ساعت ها با من حرف می زنه.
اما وقتی می یام خونه تمام وجودم از خاطرات با علی بودن می شه.
هر کی هر چی با من حرف می زنه، باز علی تو ذهنم نقش می بنده.
گاهی باور نمی کنم علی این همه برام عزیز بوده.
هر شب به یادش بغض می کنم و گاهی اشکی از کنار چشمم سرازیر می شه.
انگار روزهای اول جداییه.
اون روزها تو شک بودم. اما حالا تازه دارم می فهمم چه بلایی سرم اومده.
حالا دارم باور می کنم که علی رو واسه همیشه از دست دادم.
حالا نبودنش رو دارم با همه وجود حس می کنم.
بعد از 3 ماه تازه دارم حس می کنم که لیلا داره به خاطر نرسیدن به عشقش نابود می شه.
و با همه نرسیدن ما به هم اون هنوز برام همه چیزه.
 


 نیاز 
اگه یه زنبور دنبال یه گل خوشبو می گشت تو رو خدا آدرس منو بهش بده
 


 اندوه 
وقتی آدم های اطرافم رو می بینم.
وقتی همکلاسیهامو می بینم. وقتی هم سن و سال هام و دوستام رو می بینم.
خیلی غصه می خورم.
همه شون به یه جایی رسیدن.آروزهای کوچیک که خوبه، دارن بزرگاشو عملی می کنن
در حالی که من هنوز تو کوچکترین آرزوهام موندم و حسابی از همه عقب ترم.
اگه عاشق نشده بودم.
اگه 2 سال از عمرم رو واسه عشق نگذاشته بودم.
اگه ادامه تحصیل داده بودم. یا رفته بودم سر کار ثابت
شاید حالا روزگارم بهتراز این بود.
افسوس که در آستانه 24 سالگی ام. در حالی که می بینم 1 سال مفید تو زندگیم نیست.
افسوس....
 


 پاییز 
پاییز خواهد آمد
اما اینبار یاری نیست که بیاید
امسال پاییز خستگی های من
با کوله باری از اندوه گذشته
با پاییز هزار رنگ 85 خواهد رسید
پاییز امسال چه تلخ است
کاش قدر پاییز پیش را دانسته بودم
کاش طعم پاییز پیش تر را از یاد نمی بردم
و حالا
در آستانه آمدن پاییزی جدید
من
تنها
به استقبال برگ ها خواهم رفت
به تنهایی روی برگها قدمی خواهم زد
کاش باد تو را با خود نمی برد
کاش امسال روز میلادم اشک نمی ریختم
یادت می آید
پاییز پیش
چقدر برای ندیدنت اشک ریختم
و حالا در آستانه پاییزی دوباره
می خواهم با باد و باران
برای اندوه نبودنت اشک بریزم
می خواهم بگریم....
چرا؟ چرا رفتی؟
 


 ؟ 
آیا چه کس تو را
از مهربان شدن با من
مایوس می کند؟
 


 تو 
تو هیچ بودی و هنوز هم
در سینه هیچ نیست جز آرزوی تو
 


 قصه 
دنیای عجیبیه!
قصه آدم ها یه روز تموم می شه و
یه قصه تازه آغاز می شه!
و اونهایی که در عشق ادعا دارن، بالاخره تنهات می ذارن.
 


 بودن 
همیشه یا هنوز

چه فرقی میکند؟

از «بودنت» سخن میگویم

که هستی
 


 مرام 
دلم می خواد از یک مرام خوب مردها بنویسم.
یه مرام خوب که معمولا دخترا ندارن.
مثال می زنم: اگه پسری بخواد بین صمیمی ترین دوست پسرش و یه دختر تازه از راه رسیده
یکی رو انتخاب کنه، بارها دیدم دوست پسرش رو انتخاب کرده.
اما در دختر ها کمتر این مرام رو می بینی.
اونا زود می چسبن به پسره. دوست صمیمیشون هم فراموش می کنن.
وقتی هم از پسره جدا شدن تازه یادشون می یاد یه دوستی هم داشتن.
کاشکی دخترا هم یک کم مرام داشتن.
حالا می بینید گاهی نمیشه راحت کسی رو بخشید.

نکته:
این یک وبلاگ شخصیه. برای نوشتن دغدغه های فکری و روحی.
لطفا بهتون بر نخوره. اگه ناراحت می شید می تونید این وبلاگ رو مطالعه نکنید!!!
 


 بخشش 
بخشیدن چیز خوبیه اما
بعضی موقع ها قکر می کنم، نمی شه هر کسی رو راحت بخشید.
حتی اگه برات خیلی عزیز باشه.
 


 نیاز 
دلم هوای تو رو کرده، یه دوست که بشه با اون حرف زد،
تو چشماش نگاه کرد و برای پریدن ازش اجازه نگرفت،
یه دوست، که بتونه چشمهای منو باز کنه. احساس منو لمس کنه،
و نگاه منو نسبت به هر چیزی که می بینم، بالا و بالا تر ببره.
یه دوست که جرات کنه در اوج با من ملاقات کنه، دور از هر تردید و ترسی.
دور از همه باید ها و نبایدها.
یه دوست که مثه یه ستاره روشنم کنه، اسیر زمان و دربند مکان نباشه
و هر لحظه منو با ابدیت پیوند بده.
کسی که معرفت رو چشیده و شهد عشق رو سر کشیده.
اونهایی که تنهایی رو دیدن، خوب می دونن من چی می گم.
 


  
سلام
عیدتون مبارک...
 


  
بی حوصله تر از این بودم که برم مسافرت.
حتی برای دو روز.
تنهایی و تو خونه موندن رو ترجیح دادم.
هیچ حسی نسبت به هیچ کسی ندارم...
 


 حس 
امروز یکی از بی احساس ترین روزهایی هست که دارم می گذرونم.
امروز قرار بوده یه روز بزرگ برای من و علی باشه اما افسوس...
امروز روز عروسی مرگ خاطره هامونه.
امروز رو دوست ندارم و دلم می خواد زود تموم شه.
شاید یکی دو روز ننویسم. می رم یه مسافرت دو روزه .
برگشتم دلتنگیهامو بازم آپدیت می کنم.
 


  
روزها رفتند و من ديگر
خود نمي دانم كدامينم
آن من سرسخت مغرورم
يا من مغلوب ديرينم؟!
 


 تقویم 
تقویم رو ورق می زنم.
یه سری یادداشتهای روزمره که روی همشون خط کشیدم آزارم می رده.
8 شهریور: سفارش لباس عروس
9 شهریور: سفارش کیک و نقل
10 شهریور: پخش کارتهای عروسی
11 شهریور : بردن تاج به آرایشگاه برای انتخاب
14 شهریور: رفتن به آرایشگاه برای کارهای اولیه
15 شهریور: آخرین هماهنگی با ارکستر و باغ
16 شهریور: روز عروسی
می تونی درک کنی چقدر آزار دهنده است که بعد از هزار جور هماهنگی،
به خاطر خود خواهی های بعضی آدم ها عروسیت کنسل بشه و آرزوهات بمیرن؟
می دونم حتما تو دلت می گی: خب تقویمت رو عوض کن تا اون خط خوردگی ها رونبینی.
فکر می کنی دلم می یاد این کارو بکنم؟
می تونی درک کنی من با همه وجود شکستم؟
می تونی درک کنی چرا میلی به زندگی ندارم؟
 


 خود کشی 
زندگی بازی های عجیبی داره.
یه دوست خوب پیدا کرده بودم. چند روز پیش بهش گفتم خسته شدم و انگیزه ام برای خود کشی زیاد شده.
اونم خندید و گفت خیلی بچه ای.
و حالا خودش شده پر از انگیزه خودکشی.
و من نمی تونم هیچ جوری قانعش کنم که داره اشتباه می کنه.
چون هیچ کس تا حالا نتونسته منو قانع کنه.
به هر حال دارم براش دعا می کنم از این کارش بگذره.
خدا با گذاشتن این فرد تو راه زندگی من، می خواد بهم یه چیزی بگه
اما من اینقدر لجبازم که نمی خوام گوش بدم.
از زنده بودن خسته ام و به شدت نگران دوستی هستم که شاید به زودی از دستش بدم.
دوستی که حداقل 2 هفته از تنهاییمو پر کرده بود...
آخه این چه زندگیه. خیلی خسته ام.
 


 رویا 
از این لیلا خسته شدم.
دلم می خواد یه روز صبح که بیدار می شم،
از این رو به اون رو بشم.
یه تحول اساسی.
یه لیلای دیگه .
کاش می شد...
 


 دورو 

از آدم هایی که دارن دور و برم پرسه می زنن.
از کسایی که ادعای دوستان صمیمی منو دارن
و مدام تلفن می زنن و حالمو می پرسن
از دروغهای کثیفشون متنفرم.
از همشون بدم می یاد.
 


 



Orkut
  آرشیو آرشیو آرشیو آرشیو آرشیو آرشیو آرشیو آرشیو آرشیو آرشیو آرشیو آرشیو آرشیو آرشیو آرشیو آرشیو آرشیو آرشیو

June 2005 July 2005 August 2005 September 2005 October 2005 November 2005 December 2005 January 2006 February 2006 March 2006 April 2006 May 2006 June 2006 July 2006 August 2006 September 2006 October 2006 November 2006